
خلاصه فیلم
دو پسر بچه ي مراكشي براي تفريح با تفنگ شكاري كه يك شكارچي ژاپني به پدرشان بخشيده است از فاصله اي دور به اتوبوس حامل جهانگردان امريكايي شليك مي كنند و گلوله به يك زن (كيت بلانشت)برخورد مي كند و او وهمسرش(براد پيت) را وادار مي سازد تا رسيدن نيروهاي امدادي در روستايي بمانند.از طرفي پرستار بچه هاي اين زن و شوهر براي اينكه به عروسي پسرش در مكزيك برسد آنها را به صورت غير قانوني با خود همراه مي سازد و در راه بازگشت به مشكل بر مي خورد.فيلم تكه هايي از زندگي زجرآلود دختر كر و لال مرد ژاپني صاحب تفنگ را هم به نمايش مي گذارد و اين تكه هاي پازل را از 4 گوشه ي جهان پيدا كرده و در كنار هم مي چيند.زن امريكايي با رسيدن هليكوپتر امداد نجات مي يابد اما پسر بچه ي مراكشي توسط پليس كشته مي شود،پرستار بچه ها دستگير مي شود و دختر ژاپني كه از ايجاد غريزي ترين روابط با انسانها عاجز است توسط پدر دلداري داده مي شود و فيلم با صحنه ي رقت انگيز ترحم انسان بر ديگري در نمايي دور از برجهايي عظيم به پايان مي رسد.
تحليل تفسيري
فيلم بابل مانند پازليست كه بايد با كنار هم قرار دادن تكه هاي آن به تم اصلي داستان برسيم.فيلم چند داستان مختلف را براي ما تعريف مي كند كه در مكانهاي متفاوت مي گذرد اما همه به نوعي به هم مرتبطند.بابل مانند دو فيلم قبلي ايناريتو(عشق سگي و 21 گرم) با يك اتفاق شروع مي شود.اتفاق اصلي فيلم در هزاره ي سوم در روستايي دورافتاده رخ مي دهد و كودكاني كه انگار در ابتداي تاريخ مكتوب بشر زندگي مي كنند با شليك گلوله اي از تفنگ ساخت دست انسانهاي پيشرفته زني را مجروح ميسازند و اين خطا توجه جهان را متوجه آنها مي سازد واين يعني تا اتفاقي ناگوار رخ ندهد وجود ديگري را به ياد نمي آوريم.زن و شوهر امريكايي با رخ دادن اين اتفاق در زندگي شان به يكديگر نزديك مي شوند و پدر و دختر ژاپني با شكستهاي پي در پي دختر و پدر و پسر مراكشي با مرگ پسر نسبت به هم ابراز احساسات مي كنند و در اين بين تصويري هر چند متزلزل از ترميم روابط انسان امروزي در ذهن ترسيم مي شود.
-عناصر اصلي فيلم ; تنهايي و ترس
ايناريتو در اين فيلم تنهايي هاي ممتد و بي پايان انسانها را نشان مي دهد،انسانها چه در روستايي دورافتاده در مراكش باشند چه در كلوبي شبانه در ژاپن و چه در بيابانهاي مكزيك قادر به ايجاد ارتباط با دنياي اطراف خود نيستند و نمي توانند تيره روزي هاي خود را پايان دهند.اوچنان هنرمندانه زندگي و سرنوشت آنها را به هم ربط داده كه همدردي دونفر از دو قاره ي متفاوت همانطور براي ما باورپذير است كه عدم درك متقابل بين يك پدر و دختر،چون بارها براي خودمان پيش آمده كه از فهميدن نزديكترين خويشاوندانمان عاجز شويم و به درددل كردن با غريبه اي بپردازيم.مهمترين نماد تنهايي در فيلم دختر گنگ ژاپنيست كه مشكلي بيش از كر و لال بودنش او را از برقراري ارتباط با ديگران باز ميدارد و آن عدم اعتماد به نفس و مشكلات ناشي از خودكشي مادر است كه او شاهد آن بوده و بدبختي ديگر او اين است كه ديگران هم قادر به درك او نمي باشندو نيازهاي او را پاسخ نمي گويند.با اين حال تنهايي درد تمام شخصيتهاي فيلم است،حتي پليسي كه او را دلداري مي دهد و غرور از بين رفته او را كمي ترميم مي كند هم خود به شدت تنها و منزوي است.
هر يك از شخصيتها نوعي ترس را در خود دارند و اين ترس است كه داستان فيلم را رقم ميزند.ترس از حيوانات وحشي مرد مراكشي را به فكر تهيه ي اسلحه مي اندازد.ترس از جدايي زوج امريكايي را وادار به مسافرت با هم مي كند.دخترك به خاطر ترس از تنهايي سعي در ارتباط با ديگران دارد، ترس از پليس خدمتكار مكزيكي را به خروج غير قانوني از مرز وامي دارد و در آخر ترس است كه پليس و پسرك مراكشي را مجبور مي كند به سوي هم شليك كنند و اين ترسها و تنهايي هاست كه آدمهاي فيلم را به هم نزديك مي كند و آنها را هر چه بيشتر شبيه به هم مي سازد.سرنوشت رقت انگيز شخصيتهاي فيلم هم كه فصل مشترك همه ي بخشهاي فيلم است نتيجه ي عدم ارتباط بين آدمها و تقديريست كه براي آنها رقم خورده.
-مصيبت،پيوند دهنده ي انسانها
انسانها در فيلم زماني به درك مشترك از يكديگر مي رسند كه اتفاقي ناگوار بيفتد و مصداق بارز اين نكته را در سكانس كشته شدن پسر مراكشي مي بينيم كه پليس با زجه هاي برادر پسرك به خود مي آيد كه درحق او و خانواده اش چه كرده است.دختر كر و لال وقتي از طرف پليس رانده مي شود مي تواند به راحتي در نامه اي حرفهايش را به او بزند و مرد امريكايي با زمين گير شدن همسرش براي كمك او مي شتابد و مرد ژاپني وقتي دخترش را در وضعي آشفته مي بيند او را در آغوش پدرانه ي خود جاي مي دهد.اين صحنه ها به شدت يادآور نوع همدردي ها و نزديكي انسانها بعد از حوادث 11 سپتامبر است كه بر موضع گيري هاي فيلم (اخبار رسانه هاي امريكايي و ژاپني)سايه افكنده است.

تحليل همنشيني
فيلم تقريباً روايتي مستند گونه دارد(سكانسهاي مربوط به مراكش را به ياد بياوريد)،با اينكه كارگردان از بازيگران بزرگي چون براد پيت و كيت بلانشت استفاده مي كند اما آنها بدور از زرق و برقهاي هاليوودي،خود را در اختيار نقشها قرار مي دهند واجازه ي هم حسي و همذات پنداري با شخصيتها را به تماشاگر مي دهند.ديگربازيگران فيلم هم كه يا نابازيگرند و يا به خوبي در مصائب نقشهاي خود فرو رفته اند و گويي در برابر دوربين زندگي مي كنند.تكان هاي دوربين و دنبال كردن بازيگران و موسيقي ملايم و غمگين حس مستند بودن را بيشتر القا مي كند و عامل ديگر دكورفيلم است كه به غير از صحنه هاي مربوط به كشور ژاپن بيشتر فضاي باز و بيابان گرفته شده است.ساختار روايي خاص فيلم طوري شكل گرفته كه با همه ي شباهتهاي فيلم به مستند و مدت زمان طولاني،بيننده را خسته نمي كند و جذابيت خود را از دست نمي دهد چون آنچه كه در اين فيلم تماشاگر را به خود جذب مي كند زرق و برق هاليوود نيست بلكه صرفا روابط انسانهايي مستاصل و بي كس است كه براي نجات خود و گاهي هم ديگري تلاش مي كنند.
تحليل پارادايمي
فيلم سرشار از تقابلها و تعارضهاست.دو فرد از يك خانواده يكديگر را نمي فهمند و از درك يكديگر عاجزند اما دو نفر از دو قاره ي متفاوت و يا با فرهنگ و زبان متفاوت به راحتي با يگديگر ارتباط برقرار مي كنند و بده بستانهاي عاطفي فيلم را رقم مي زنند.اهالي دهكده بدوي مراكشي در جهت نجات زن امريكايي تلاش مي كنند،زن مكزيكي براي نجات بچه ها به آب و آتش مي زند،پليس ميانسال به دخترك كر و لال دلداري مي دهد.سكانسهاي مختلف فيلم به شدت متفاوت و گاها متضاد هستند.نماهاي مربوط به برجهاي ژاپني در تقابل با خانه هاي غار مانند مراكشي ها قرار مي گيرد.تاريكي صحنه هاي مربوط به كلبه اي كه سوزان در آن بستريست با صحنه هاي پر نور و رنگارنگ ژاپن همخواني ندارد.و معصوميت بچه هاي فيلم(بچه هاي ريچارد و سوزان،پسرهاي مراكشي،دختر كر و لال ژاپني)حس مشتركي را در ما ايجاد نمي كند.
تقابل غرب و شرق را در اين فيلم مي توان به خوبي احساس كرد.حتي تقابل شرق صنعتي و شرق توسعه نيافته هم در اين فيلم قابل رويت است.
-عناصر تكنيكي فيلم
موسيقي در فيلم كاربردي فوق العاده دارد و مؤيد اين نكته اسكار موسيقي است كه نصيب سازنده ي آن گوستاوو سانتائولالا شد.با اين حال سكوت در فيلم به اندازه موسيقي آن موثر و جالب توجه است. صامت بودن صحنه هاي مربوط به دختر كر و لال كه ما را هم چند دقيقه در حس گنگي و تنهايي او شريك مي كند.موسيقي مربوط به صحنه هاي نجات زن توسط هليكوپتر هم بسيار درخشان ساخته شده است.
نور پردازي و صحنه پردازي فيلم به دور از اغراق و بسيار طبيعي است،شايد علت اين امر تصوير برداري صحنه هاي مربوط به هر كشور در همان كشور است چون فيلم اثري از استوديو هاي عظيم هاليوودي را در خود ندارد و فيلم را بسيار باور پذير كرده است.
دوربين در بيشتر صحنه ها در حال تكان خوردن است و به نظر مي رسد فيلمبردار بدون 3پايه و تجهيزات ثابت كننده تصويربرداري كرده است.از طرفي نماها close up و بسيار درشت است.نماي close up وقتي مورد استفاده قرار مي گيرد كه بخواهيم روي يك ويژگي خاص در بازيگر تاكيد كنيم و چه چيزي در شخصيتهاي فيلم بارزتر از تنهايي و استيصال؟
-عناصر سمبوليك
نام فيلم برگرفته از افسانه آفرينش در متون انجيل است، بابل در انجيل افسانهاي است درباره مردم زمين كه روزگاري همه به يك زبان حرف ميزدند، سپس متحد شدند تا برجي بسازند براي رسيدن به بهشت و خداوند از آنها خشمگين شد و كاري كرد تا به زبانهاي مختلفي حرف بزنند.
گویی اسطوره ی بابل بار ديگر از ژرفای ناخودآگاه تاريخ سر برآورده است. درست همانگونه که عهد عتيق يادآور میشود: «(مردم)... سرانجام به دشتی وسيع و پهناور در بابل رسيدند و در آنجا سکنی گزيدند. مردمی که در آنجا میزيسنند با هم مشورت کرده، گفتند: "بياييد شهری بزرگ بنا کنيم و برجی بلند در آن بسازيم که سر به آسمان بساید تا نامی برای خود پيدا کنيم. بنای اين شهر و برج مانع پراکندگی ما خواهد شد."...» و خداوند بر آنها خشم گرفت چرا که «زبان همهی مردم يکی است و متحد شده،... اگر اکنون از کار آنها جلوگيری نکنيم، در آينده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آنها را تغيير خواهيم داد تا سخن يکديگر را نفهمند. اين اختلاف زبان موجب شد که آنها از بنای برج دست بردارند؛ و به اين ترتيب خداوند ايشان را روی زمين پراکنده ساخت. از اين سبب آنجا را بابل (يعنی "اختلاف" ناميدند، چون در آنجا بود که خداوند در زبان آنها اختلاف ايجاد کرد و ايشان را روی زمين پراکنده ساخت.)» (عهد عتيق، سفر پيدايش)
آنان نتوانستند با يکديگر سخن بگويند، نتوانستند مفاهمه کنند پس جمع آنان از هم پاشيد بعد هم برج با طوفان بزرگی در هم ریخت و مردم بابل در سراسر دنیا پراكنده شدند و رويای ناکجاآباد بهشت ساختهی دست فرزندان آدم، کابوس شد.
فيلم هم به مشكلات انسان عصر جديد در ايجاد ارتباط با هم نوع خود مي پردازد و اينكه چگونه عواملي مثل تقدير،سوتفاهم، سياست ، اقتصاد و ... اين مسئله را تشديد مي كند.ما نه تنها از ساختن دنيايي كه قرار بود بسازيم عاجز مانديم بلكه در درون خود و در كنار ديگري همه چيز را فراموش كرده ايم .
همه ي شخصيتها در ايجاد مشكلات مقصرند به غير از خانواده ي امريكايي كه هر كدام به نوعي قرباني اشتباهات ديگران مي شوند:زن امريكايي با گلوله ي تفنگ ژاپني كه توسط پسر مراكشي شليك شده زخمي مي شود و جان فرزندان او هم توسط پرستار مكزيكي به خطر مي افتد.
همه ي داستانهاي فيلم به تلخي تمام مي شوند به غير از داستان زوج امريكايي كه به خير و خوشي مي انجامد.
مليت شخصيتهاي فيلم هر كدام به نوعي مورد خشم و غضب امريكايي هاست.مراكشي هاي مسلمان و غارنشين‘مكزيكي هاي مزاحم كه با مهاجرت غير قانوني فرصتهاي شغلي را در امريكا تصاحب مي كنند‘ژاپني ها كه صنعت امريكا را با ركود مواجه كرده اند و خود لياقت اين صنعت را ندارند.
در پايان فيلم هم چيز به كام امريكايي ها تمام مي شود.عاملان تيراندازي دستگير مي شوند.زن امريكايي از مرگ نجات مي يابد ومهاجر غير قانوني به كشورش برمي گردد.اين مي تواند برنامه اي مناسب براي آينده جهان در برابر امريكا باشد!
در صحنه ي درگيري پليس با پسران مراكشي،پسر كوچكتر پس از كشته شدن برادرش تفنگي كه عامل به وجود آمدن همه ي بدبختي ها بوده را مي شكند و خود را تسليم مي كند.اين صحنه با توجه به مسلمان بودن آنها و تصويري كه از محل زندگي آنها در وسط كوه ها و بسيار ابتدايي نشان داده شده مي تواند بار معنايي زيادي درباره روابط غرب با مسلمانان داشته باشد.
نتيجه گيري
فيلم بابل نقطه پايان سه گانه ايناريتو است. هر سه اينها فيلمهايي هستند با ساختاري غيرخطي كه در آنها روايتهاي موازي با فلاش بكهاي بسيار، سرانجام در نقطهاي به تقاطع ميرسند.او در بابل بعد از تجربههاي ساختارشكن عشقهاي سگي و 21 گرم اين بار به اوج تكنيك قصهگويي در فيلم رسيده، تا جايي كه با ساختار نسبتا خيرخطي تدوين فيلم، ما را با شخصيتهاي داستانهاياش از اين قاره بهآن قاره مي كشاند.گاهي حس مي شود كه فيلم در حال شعار دادن است و گاهي بسيار ظريف معناي مورد نظر فيلمساز را منتقل مي كند.
در كل بابل با اينكه ساختاري تقريبا شبيه به دو فيلم فبلي دارد اما به نظر مي رسد پايه هايي محكمتر و داستاني انساني تر دارد.وجود افرادي از مليتها و فرهنگها و زبانهاي مختلف فيلم را گسترده تر و دوست داشتني تر مي كند و همچنين به ما يادآوري مي كند كه:
فكري به حال تنهايي خود بكنيم...
منابع:
http://www.hamshahri.org/
http://www.fakouhi.com
جزوه های کلاس فلسفه رسانه های جمعی
+ نوشته شده توسط سيده مرجان حسيني در هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:27 |