تبليغاتX
> فلسفه رسانه

پرسشنامه دانش‌سنجي، نيازسنجي و ايده‌آل‌سنجي نسبت به فضاي مجازي دانشگاهي

اين پرسشنامه از طرف موسسه مطالعات آمريكاي شمالي و اروپاي دانشگاه تهران و پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري، با هدف بررسي سطح شناخت، نيازها و ايده‌آل‌هاي دانشگاهيان، اعم از استادان، دانشجويان و فارغ‌التحصيلان، در رابطه با فضاي مجازي طراحي شده‌است. اين پژوهش محصول کار جمعي محققين دانشگاه تهران مي‌باشد که با نگاهي کاملا کاربردي طراحي شده‌است و اميد مي‌رود که بازتاب گسترده‌اي بر ساخت "سازه‌‌ي مجازي دانشگاهي"  ايران داشته باشد.

همکاري شما در پاسخ‌گويي دقيق و انعکاس ايده‌هايتان، نتايج مثبتي در طراحي فضاي دانشگاهي مجازي در فضاي ايراني خواهد داشت.

از ژرف‌نگري، حسن توجه و همکاري شما صميمانه سپاسگزاريم.

دکتر سعيدرضا عاملي
و همکاران

  برای مراجعه به این نظر سنجی روی این آدرس کلیک کنید:

      http://www.academia.ir/main/questionnarie.html

+ نوشته شده توسط سيده مرجان حسيني در بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:40 |

       زبان ابزار بازنمائي واقعيت است و خود واقعيت نيست.   رسانه نيز يعني زبان که بازنمائي واقعيت را با روش چند زباني -multi-language انجام مي دهد

       بازنمائي يك نوع دلالت كننده است كه يا منعكس كننده واقعيت بيروني است و يا تصوير دستكاري شده اي از عينيت خارجي را به نمايش مي كشد. در اينجاست كه اثر بازنمائي اهميت پيدا مي كند.

       بازنمائي به معناي استفاده از زبان است براي بيان يك امر معناداري نسبت به عينيت ها براي خود آن مردم و ديگراني كه در ساير نقاط جهاني وجود دارند.

 

استوارت هال معتقد است هويت فرهنگي معمولا در چهارچوب بازنمائي شكل مي گيرد و نه خارج از هويت فرهنگي.     بعنوان مثال فيلم يك شكل از بازنمائي است كه مي تواند كي بودن ما را و به عبارتي ديگر ”هويت فرهنگي“ را در قالب هويت جمعي و يا هويت فردي منعكس كند و موجب شود ما ”خود“ را در آن قالب بازنمائي شده ببينيم.

 

.

سیصد

.من فیلم سیصد را برای بررسی بازنمایی هویت ایرانی انتخاب کرده ام

فيلم "300" پس از "بي باک" و "شهر گناه" سومين اثر سينمايي است که از روي کتاب هاي کميک استريپ فرانک ميلر ساخته شد با اين تفاوت که فيلم 300 درباره جنگ هاي ايران و يونان باستان است. ميلر اين کميک را با اقتباس از فيلمي به نام The 300 Spartans يا 300 اسپارتي که در سال 1962 اکران شده بود، کشيد

داستان فيلم، جنگ ايران و يونان در ميدان جنگ ترموپيل (گردنه معروفي در يونان، بين کوه اويته و خليج ماليک) است. جايي که پادشاه اسپارتي يعني لئونيداس ارتش 300 نفري خود را عليه ارتش عظيم ايرانيان تجهيز کرد تا مقابل سپاه ميليوني خشايارشا ايستادگي کنند اما گوژپشتي دروازه هاي شهر را به روي لشگر ايران باز مي کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، اين 300 اسپارتي توانستند جلوي لشگر عظيم خشايار شاه به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همين دفاع سه روزه باعث اتحاد يونانيان عليه ايرانيان و همين آغازي شد براي دموکراسي يونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهاي بعدي. (چيزي شبيه شکست آلمان در استالينگراد و کسب روحيه متفقين.(
اين فيلم ايران را نماد ديکتاتوري و يونان را نماد دموکراسي تصوير مي کند. به زباني ساده تر داستان بر محور نبرد دائمي خير و شر مي چرخد. در حالي که وقتي به فرمان کوروش برده داري در امپراتوري پارس ممنوع شده و مردم در دينشان آزاد بودند، در يونان باستان برده داري به شکل گسترده اي رواج داشت و زنان و برده ها شهروند درجه دو محسوب مي شدند.

 سايتها و وبلاگهايي كه پس از اكران فيلم 300 به نقد و بررسي آن پرداختند همگي به تحريف و دستكاري تاريخ در اين جنبه ها اشاره داشتند:
- وضعیت ظاهر و خوی منش ایرانیان
- قدرت فرماندهی و راهبری نظامی فرماندهان
- صلح‌طلب بودن ایرانیان و پرهیز انها از غارت و تخریب و کشتار در سرزمین‌های تحت سلطه

 

در  فيلم تعدادي از ايرانيان از جمله سفير ايران و حتي خشايارشا سياهپوست و مانند روساي قبايل آفريقايي نشان داده شده اند. در واقع ايرانياني كه از نظر تاريخي بد نيستند، بد و وحشي نشان داده شده اند و از طرف ديگر گروه بد سياهپوست نشان داده شده اند.در واقع براي سازندگان فيلم، غير اروپايي بودن و يا سياهپوست بودن يعني بد بودن و براي نشان دادن بدکاران از سياهپوستان استفاده شده است. حتي تفاوت ظاهري افراد در فيلم، يعني با نشان دادن اروپاييان خوش اندام و از سوي ديگر زشت و ناقص الخلقه نشان دادن غير اروپاييان، نشانه اي از ديدگاه نژادپرستانه حاكم بر فيلم است.

 

 

هرودوت هم كه ظاهرا منبع ميلر براي ساخت رمان مصورش بود هم در كتابش اقرار مي كند كه ايراني‌ها اگر جايي را مي‌گرفتند كشتار نمي‌كردند و اين توهم اسپارتي‌ها از ايراني‌ها بود حتي خشايارشا سفيران اسپارتي را که براي عذرخواهي کشتن سفيران ايران نزد او رفته ابودند، به انتقام سفيران خود  نکشت. اما در فيلم به اين موارد اشاره اي نمي شود.

 

کشورهاي اروپايي بعد از دوره رنسانس و به دنبال آنها آمريکا در جهت هويت سازي هميشه خودشان را فرزندان يونان و روم مطرح کرده اند. تاييد اين مساله را در نام گذاري مجلس آمريکا (سنا) که از روم گرفته شده، نوع حکومت آمريکا (جمهوري) که از "رس-پوبليکا" (مساله ملي) لاتين گرفته شده، ادعاي فرهنگ سياسي آمريکا (دموکراسي) يا حکومت اقشار که نام دولت آتن بوده، مي توان ديد. امروز مساله تبليغات علاوه بر بعد سياسي، بعد فرهنگي هم پيدا کرده اند و به ماجراي نژادپرستي در حال تبديل به فرهنگ پرستي است که در اين فيلم هم رد پاي آن را مي توان ديد. در فيلم 300، ايراني ها فقط خودکامه و زورگو و بي خبر از مفاهيم آزادي نيستند بلکه ديگر انسان نيستند! يعني علاوه بر اين که فرهنگ ندارند، انسانيت هم ندارند پس دفاع در برابر اين موجودات غيرانساني کافي نيست و بايد آنها را از بين برد.


 مساله نگران کننده اي كه وجود دارد اين است که هر گاه قدرت هاي بزرگ دنيا با کشوري دچار چالش شدند، تمام تلاش خود را براي زير سوال بردن تاريخ و فرهنگ آن کشور صرف کردند و چه ابزاري مناسب تر از سينما. حتي اگر به تئوري توطئه معتقد نباشيم، در خوش بينانه ترين حالت هاليوود نشان داده که مي تواند از موج منفي عليه يک کشور کمال استفاده را ببرد و جيب هاي صاحبان صنعت فيلم سازي خود را پر از پول کند.

مادامی که به صورت فعال و گاه عامدانه از خود چهره‌ای سیاه برای رسانه‌های غربی درست می‌کنیم ، و تا زمانی که از گذشته خود غافل هستیم و از پژوهشهاي تاريخي حمايت نمي كنيم ، نباید انتظار بهتر از این را  از امريكا و تمام كشورهايي كه با آنها مشكل داريم داشته باشیم.

منابع:

http://www.chn.ir/News/?Section=2&id=37857

http://www.1pezeshk.com/archives/2007/03/lets_bon_300.html

http://www.osyan.net/2007/03/post_928.php

+ نوشته شده توسط سيده مرجان حسيني در بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:27 |

فلسفه رسانه مبتني بر توسعه ارتباطات است و بدون درگيري ارتباطي فهم معاني عميق امکان پذير نيست.

تحليل پيامهاي رسانه اي و ارتباطاتي به روش فلسفي اين امكان را براي ما فراهم مي كند كه نه تنها به فهمي عميق از امور برسيم بلكه در پيدا كردن عقل ارتباطي هم به ما كمك كمي كند و براي ارتباطي شدن عقل نيازمند  فعاليت – مشغله ارتباطي و توسعه ارتباطات موضوعي هستيم.

در اين ديد عمق وجود ندارد و پديده ها شرح و بسط نمي يابند. اين نوع نگاه ريز است و قدرت وصل کردن متغيرها به يکديگر را ندارد.

اگر بخواهيم خبر مورد نظر را از ديدگاه نقطه اي بررسي كنيم شايد تعداد پاراگرافهاي خبر به نصف كاهش پيدا كند .چون همانطور كه در تعريف اين ديد آمد ديد نقطه اي به شرح و بسط پديده ها نمي پردازد و آنها را به صورت ابتدايي تحليل مي كند.در اين خبر نقل قولهايي از آژانش بين المللي انرژي اتمي خبرگزاري هاي غربي و يك روزنامه روسي آمده است كه هر كدام از ديد خود و با توجه به منافع و مواضع خود خبر غني سازي اورانيوم در سطح بين المللي توسط ايران را مورد تحليل قرار داده اند.اگر بخواهيم با ديد نقطه اي به اين خبر نگاه كنيم خبر محدود مي شود به اعلام انتشار سند رسمي آژانس بين المللي انرژي اتمي ؛چون محور اصلي خبر و محرك عكس العملهاي رسانه ها همين مسئله است كه در پاراگراف اول هم آمد و ادامه ي خبر مربوط مي شود به واكنشهاي رسانه هاي غربي به اين مسئله.در واقع در اين ديد اصل خبر مورد توجه قرار مي گيرد و حواشي ان مورد توجه نيستند.

 

ديد خطي:ديد خطي در روايت پديده هايي را كه در يك خط با هم ازتباط دارند بيان مي كند.ساختار آن شبيه نقطه ايست البته با كمي انعطاف .

اگر بخواهيم خبر انتشار سندداخلي آژانس را از اين ديدگاه بررسي كنيم توضيحاتي كه درباره نامه انتشاري آژانس داده شده است اضافي به نظر مي رسد چون در جريان اصلي خبر قرار نمي گيرند از طرفي واكنشهاي روزنامه ي روسي و خبرگزاري هاي رويترز و يونايتد پرس و فرانسه هم در خبر نمي آيند.در واقع خبر اصلي مربوط به اين مسئله است "اعتراف آژانس به از آغاز غني سازي صنعتي در ايران" و آنچه به صورت خطي با آن در ارتباط است" تمايل اروپايي ها براي مذاكره با ايران "است.اين دو جمله تاثير و تاثر مستقيم با هم دارند و شامل تحليلهاي رسانه هاي موافق يا مخالف غني سازي ايران و همچنين متن نامه اي كه به امضاي "اولي هانيونن"مدير كل آژانس رسيده است نمي شود.

ديد سطحي: بزرگتر از جريان خطی ذهن است و به آنچه در سطح اتفاق می افتد توجه و بيان می شود.

ديد خبر مورد تحليل را قطعا نمي توان ديد سطحي دانست چون تقريبا هر كدام از 5 پاراگراف خبر به يك بعد از اين اتفاق بين المللي مي پردازند.

براساس ديد سطحي ما وارد عمق قضايا نمي شويم و آنها را به صورت جزئي مورد بررسي قرا رمي دهيم.مي توان ادعا كرد ديد سطحي در خبر براي آنها كه مي خواهند اطلاعي شسته و رفته و مختصر از يك اتفاق به دست بياورند مناسب است و يا براي كساني كه با عجله اخبار را مرور مي كنند .چون اطلاع كمي درباره موضع ارايه مي دهد و از طرفي همه عناصر را هم ذكر مي كند.

براي بررسي خبر مربوط به غني سازي صنعتي ايران با ديد سطحي مي توان همه ي كساني كه درباره اين موضوع اظهار نظر كرده اند (آژانس بين المللي –خبرگزراي هاي غربي-روزنامه روسي-تحليل گر روزنامه كيهان)را در خبر ذكر كرد واما نقل قول مستقيمي از آنها نداشت يعني تنها مواضع آنها را روشن كرد و از تحليل آن خودداري كرد.

 

ديد حجمي: توجه به حجم ابعاد مختلف است و عمق در حجم درک می شود كمي از سطح فراتر می رويم، اين روند به فلسفه رسانه نزديک تراست .

به نظر من خبر مورد نظر با ديد حجمي پردازش شده است..بر اساس سبك هرم وارونه در روزنامه نگاري مطلب اصلي در ابتداي خبر آمده است.در پاراگراف دوم منبع خبر ذكر شده است و در پاراگراف چهارم و پنجم هم تحليل نويسنده ي خبر در روزنامه كيهان درباره واكنسهاي رسانه هاي غربي در مورد اين خبر است.كه به ترتيب از پاراگراف اول به آخر از اهميت مطالب هم كاسته مي شود.

 

ديد فراحجمي: اين ديد عميق تر از نگاه حجمی است،به حجم اتفاق افتاده در انگيزه ها و عوامل موثر در پديده مي پردازد .

اگر بخواهيم با اين ديد خبر را بازنويسي كنيم بايد به پيشينه ي خبر و مواضع قبلي آژانس درباره غني سازي در ايران و اينكه چه دليلي باعث شد اروپايي ها بعد از صدور قطعنامه هاي متعدد عليه ايران خواستار مذاكره با ايران شوند را هم بياوريم.همينطور موضع كنوني آژانس (مثبت يا منفي)را هم بيان كنيم.از طرفي زماني كه از رسانه هايي مثل رويترز و ...نقل قولهايي مي آوريم و به پاسخگويي رسانه هاي مخالف اين ديدگاه (روزنامه روسي –روزنامه كيهان)اشاره مي كنيم به نوعي سابقه خبر را هم مطرح كرده ايم.دليل وابستگي اين رسانه ها كه همه اروپايي هستند اما مواضع متفاوت دارند و در نهايت موضع گيري آنها نسبت به اقدام آژامس را هم مي توان در ديد فراحجمي مطرح كرد.

+ نوشته شده توسط سيده مرجان حسيني در نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:17 |

 

خلاصه فیلم

دو پسر بچه ي مراكشي براي تفريح با تفنگ شكاري كه يك شكارچي ‍ژاپني به پدرشان بخشيده است از فاصله اي دور به اتوبوس حامل جهانگردان امريكايي شليك مي كنند و گلوله به يك زن (كيت بلانشت)برخورد مي كند و او وهمسرش(براد پيت) را وادار مي سازد تا رسيدن نيروهاي امدادي در روستايي بمانند.از طرفي پرستار بچه هاي اين زن و شوهر براي اينكه به عروسي پسرش در مكزيك برسد آنها را به صورت غير قانوني با خود همراه مي سازد و در راه بازگشت به مشكل بر مي خورد.فيلم تكه هايي از زندگي زجرآلود دختر كر و لال مرد ژاپني صاحب تفنگ را هم به نمايش مي گذارد و اين تكه هاي پازل را از 4 گوشه ي جهان پيدا كرده و در كنار هم مي چيند.زن امريكايي با رسيدن هليكوپتر امداد نجات مي يابد اما پسر بچه ي مراكشي توسط پليس كشته مي شود،پرستار بچه ها دستگير مي شود و دختر ژاپني كه از ايجاد غريزي ترين روابط با انسانها عاجز است توسط پدر دلداري داده مي شود و فيلم با صحنه ي رقت انگيز ترحم انسان بر ديگري در نمايي دور از برجهايي عظيم به پايان مي رسد.

 

تحليل تفسيري

فيلم بابل مانند پازليست كه بايد با كنار هم قرار دادن تكه هاي آن به تم اصلي داستان برسيم.فيلم چند داستان مختلف را براي ما تعريف مي كند كه در مكانهاي متفاوت مي گذرد اما همه به نوعي به هم مرتبطند.بابل مانند دو فيلم قبلي ايناريتو(عشق سگي و 21 گرم) با يك اتفاق شروع مي شود.اتفاق اصلي فيلم در هزاره ي سوم در روستايي دورافتاده رخ مي دهد و كودكاني كه انگار در ابتداي تاريخ مكتوب بشر زندگي مي كنند با شليك گلوله اي از تفنگ ساخت دست انسانهاي پيشرفته زني را مجروح ميسازند و اين خطا توجه جهان را متوجه آنها مي سازد واين يعني تا اتفاقي ناگوار رخ ندهد وجود ديگري را به ياد نمي آوريم.زن و شوهر امريكايي با رخ دادن اين اتفاق در زندگي شان به يكديگر نزديك مي شوند و پدر و دختر ژاپني با شكستهاي پي در پي دختر و پدر و پسر مراكشي با مرگ پسر نسبت به هم ابراز احساسات مي كنند و در اين بين تصويري هر چند متزلزل از ترميم روابط انسان امروزي در ذهن ترسيم مي شود.

-عناصر اصلي فيلم ; تنهايي و ترس

ايناريتو در اين فيلم تنهايي هاي ممتد و بي پايان انسانها را نشان مي دهد،انسانها چه در روستايي دورافتاده در مراكش باشند چه در كلوبي شبانه در ژاپن و چه در بيابانهاي مكزيك قادر به ايجاد ارتباط  با دنياي اطراف خود نيستند و نمي توانند تيره روزي هاي خود را پايان دهند.اوچنان هنرمندانه زندگي و سرنوشت آنها را به هم ربط داده كه همدردي دونفر از دو قاره ي متفاوت همانطور براي ما باورپذير است كه عدم درك متقابل بين يك پدر و دختر،چون بارها براي خودمان پيش آمده كه از فهميدن نزديكترين خويشاوندانمان عاجز شويم و به درددل كردن با غريبه اي بپردازيم.مهمترين نماد تنهايي در فيلم دختر گنگ ژاپنيست كه مشكلي بيش از كر و لال بودنش او را از برقراري ارتباط با ديگران باز ميدارد و آن عدم اعتماد به نفس و مشكلات ناشي از خودكشي مادر است كه او شاهد آن بوده و بدبختي ديگر او اين است كه ديگران هم قادر به درك او نمي باشندو نيازهاي او را پاسخ نمي گويند.با اين حال تنهايي درد تمام شخصيتهاي فيلم است،حتي پليسي كه او را دلداري مي دهد و غرور از بين رفته او را كمي ترميم مي كند هم  خود به شدت تنها و منزوي است.

هر يك از شخصيتها  نوعي ترس را در خود دارند و اين ترس است كه داستان فيلم را رقم ميزند.ترس از حيوانات وحشي مرد مراكشي را به فكر تهيه ي اسلحه مي اندازد.ترس از جدايي زوج امريكايي را وادار به مسافرت با هم مي كند.دخترك به خاطر ترس از تنهايي سعي در ارتباط با ديگران دارد، ترس از پليس خدمتكار مكزيكي را به خروج غير قانوني از مرز وامي دارد و در آخر ترس است كه پليس و پسرك مراكشي را مجبور مي كند به سوي هم شليك كنند و اين ترسها و تنهايي هاست كه آدمهاي فيلم را به هم نزديك مي كند و آنها را هر چه بيشتر شبيه به هم مي سازد.سرنوشت رقت انگيز شخصيتهاي فيلم هم كه فصل مشترك همه ي بخشهاي فيلم است نتيجه ي عدم ارتباط بين آدمها و تقديريست كه براي آنها رقم خورده.

-مصيبت،پيوند دهنده ي انسانها

انسانها در فيلم زماني به درك مشترك از يكديگر مي رسند كه اتفاقي ناگوار بيفتد و مصداق بارز اين نكته را در سكانس كشته شدن پسر مراكشي مي بينيم كه پليس با زجه هاي برادر پسرك به خود مي آيد كه درحق او و خانواده اش چه كرده است.دختر كر و لال وقتي از طرف پليس رانده مي شود مي تواند به راحتي در نامه اي حرفهايش را به او بزند و مرد امريكايي با زمين گير شدن همسرش براي كمك او مي شتابد و مرد ژاپني وقتي دخترش را در وضعي آشفته مي بيند او را در آغوش پدرانه ي خود جاي مي دهد.اين صحنه ها به شدت يادآور نوع همدردي ها و نزديكي انسانها بعد از حوادث 11 سپتامبر است كه بر موضع گيري هاي فيلم (اخبار رسانه هاي امريكايي و ژاپني)سايه افكنده است.

تحليل همنشيني

فيلم تقريباً روايتي مستند گونه دارد(سكانسهاي مربوط به مراكش را به ياد بياوريد)،با اينكه كارگردان از بازيگران بزرگي چون براد پيت و كيت بلانشت استفاده مي كند اما آنها بدور از زرق و برقهاي هاليوودي،خود را در اختيار نقشها قرار مي دهند واجازه ي هم حسي و همذات پنداري با شخصيتها را به تماشاگر مي دهند.ديگربازيگران فيلم هم كه يا نابازيگرند و يا به خوبي در مصائب نقشهاي خود فرو رفته اند و گويي در برابر دوربين زندگي مي كنند.تكان هاي دوربين و دنبال كردن بازيگران و موسيقي ملايم و غمگين حس مستند بودن را بيشتر القا مي كند و عامل ديگر دكورفيلم است كه به غير از صحنه هاي مربوط به كشور ژاپن بيشتر فضاي باز و بيابان گرفته شده است.ساختار روايي خاص فيلم طوري شكل گرفته كه با همه ي شباهتهاي فيلم به مستند و مدت زمان طولاني،بيننده را خسته نمي كند و جذابيت خود را از دست نمي دهد چون آنچه كه در اين فيلم تماشاگر را به خود جذب مي كند زرق و برق هاليوود نيست بلكه صرفا روابط انسانهايي مستاصل و بي كس است كه براي نجات خود و گاهي هم ديگري تلاش مي كنند.

تحليل پارادايمي

 فيلم سرشار از تقابلها و تعارضهاست.دو فرد از يك خانواده يكديگر را نمي فهمند و از درك يكديگر عاجزند اما دو نفر از دو قاره ي متفاوت و يا با فرهنگ و زبان متفاوت به راحتي با يگديگر ارتباط برقرار مي كنند و بده بستانهاي عاطفي فيلم را رقم مي زنند.اهالي دهكده بدوي مراكشي در جهت نجات زن امريكايي تلاش مي كنند،زن مكزيكي براي نجات بچه ها به آب و آتش مي زند،پليس ميانسال به دخترك كر و لال دلداري مي دهد.سكانسهاي مختلف فيلم به شدت متفاوت و گاها متضاد هستند.نماهاي مربوط به برجهاي ژاپني در تقابل با خانه هاي غار مانند مراكشي ها قرار مي گيرد.تاريكي صحنه هاي مربوط به كلبه اي كه سوزان در آن بستريست با صحنه هاي پر نور و رنگارنگ ژاپن همخواني ندارد.و معصوميت بچه هاي فيلم(بچه هاي ريچارد و سوزان،پسرهاي مراكشي،دختر كر و لال ژاپني)حس مشتركي را در ما ايجاد نمي كند.

تقابل غرب و شرق را در اين فيلم مي توان به خوبي احساس كرد.حتي تقابل شرق صنعتي و شرق توسعه نيافته هم در اين فيلم قابل رويت است.

-عناصر تكنيكي فيلم

موسيقي در فيلم كاربردي فوق العاده دارد و مؤيد اين نكته اسكار موسيقي است كه نصيب سازنده ي آن گوستاوو سانتائولالا شد.با اين حال سكوت در فيلم به اندازه موسيقي آن موثر و جالب توجه است. صامت بودن صحنه هاي مربوط به دختر كر و لال كه ما را هم چند دقيقه در حس گنگي و تنهايي او شريك مي كند.موسيقي مربوط به صحنه هاي نجات زن توسط هليكوپتر هم بسيار درخشان ساخته شده است.

نور پردازي و صحنه پردازي فيلم به دور از اغراق و بسيار طبيعي است،شايد علت اين امر تصوير برداري صحنه هاي مربوط به هر كشور در همان كشور است چون فيلم اثري از استوديو هاي عظيم هاليوودي را در خود ندارد و فيلم را بسيار باور پذير كرده است.

دوربين در بيشتر صحنه ها در حال تكان خوردن است و به نظر مي رسد فيلمبردار بدون 3پايه و تجهيزات ثابت كننده تصويربرداري كرده است.از طرفي نماها close up  و بسيار درشت است.نماي close up  وقتي مورد استفاده قرار مي گيرد كه بخواهيم روي يك ويژگي خاص در بازيگر تاكيد كنيم و چه چيزي در شخصيتهاي فيلم بارزتر از تنهايي و استيصال؟

-عناصر سمبوليك

نام فيلم برگرفته از افسانه آفرينش در متون انجيل است، بابل در انجيل افسانه‌اي است درباره مردم زمين كه روزگاري همه به يك زبان حرف مي‌زدند، سپس متحد شدند تا برجي بسازند براي رسيدن به بهشت و خداوند از آنها خشمگين شد و كاري كرد تا به زبان‌هاي مختلفي حرف بزنند.

گویی اسطوره ی بابل بار ديگر از ژرفای ناخودآگاه تاريخ سر برآورده است. درست همان‌گونه ‌که عهد عتيق يادآور می‌شود: «(مردم)... سرانجام به دشتی وسيع و پهناور در بابل رسيدند و در آن‌جا سکنی گزيدند. مردمی که در آن‌جا می‌زيسنند با هم مشو‌رت کرده، گفتند: "بياييد شهری بزرگ بنا کنيم و برجی بلند در آن بسازيم که سر به آسمان بساید تا نامی برای خود پيدا کنيم. بنای اين شهر و برج مانع پراکندگی ما خواهد شد."...» و خداوند بر آنها خشم گرفت چرا که «زبان همه‌ی مردم يکی است و متحد شده،... اگر اکنون از کار آن‌ها جلوگيری نکنيم، در آينده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آن‌ها را تغيير خواهيم داد تا سخن يکديگر را نفهمند. اين اختلاف زبان موجب شد که آن‌ها از بنای برج دست بردارند؛ و به اين ترتيب خداوند ايشان را روی زمين پراکنده ساخت. از اين سبب آن‌جا را بابل (يعنی "اختلاف" ناميدند، چون در آنجا بود که خداوند در زبان آن‌ها اختلاف ايجاد کرد و ايشان را روی زمين پراکنده ساخت.)» (عهد عتيق، سفر پيدايش)

آنان نتوانستند با يکديگر سخن بگويند، نتوانستند مفاهمه کنند پس جمع آنان از هم‌ پاشيد بعد هم برج با طوفان بزرگی در هم ریخت و مردم بابل در سراسر دنیا پراكنده شدند و رويای ناکجاآباد بهشت ساخته‌ی دست فرزندان آدم، کابوس شد.

فيلم هم به مشكلات انسان عصر جديد در ايجاد ارتباط با هم نوع خود مي پردازد و اينكه چگونه عواملي مثل تقدير،سوتفاهم، سياست ، اقتصاد و ... اين مسئله را تشديد مي كند.ما نه تنها از ساختن  دنيايي كه قرار بود بسازيم عاجز مانديم بلكه در درون خود و در كنار ديگري همه چيز را فراموش كرده ايم .

همه ي شخصيتها در ايجاد مشكلات مقصرند به غير از خانواده ي امريكايي كه هر كدام به نوعي قرباني اشتباهات ديگران مي شوند:زن امريكايي با گلوله ي تفنگ ژاپني كه توسط پسر مراكشي شليك شده زخمي مي شود و جان فرزندان او هم توسط پرستار مكزيكي به خطر مي افتد.

همه ي داستانهاي فيلم به تلخي تمام مي شوند به غير از داستان زوج امريكايي كه به خير و خوشي مي انجامد.

مليت شخصيتهاي فيلم هر كدام به نوعي مورد خشم و غضب امريكايي هاست.مراكشي هاي مسلمان و غارنشين‘مكزيكي هاي مزاحم كه با مهاجرت غير قانوني فرصتهاي شغلي را در امريكا تصاحب مي كنند‘ژاپني ها كه صنعت امريكا را با ركود مواجه كرده اند و خود لياقت اين صنعت را ندارند.

در پايان فيلم هم چيز به كام امريكايي ها تمام مي شود.عاملان تيراندازي دستگير مي شوند.زن امريكايي از مرگ نجات مي يابد ومهاجر غير قانوني به كشورش برمي گردد.اين مي تواند برنامه اي مناسب براي آينده جهان در برابر امريكا باشد!

در صحنه ي درگيري پليس با پسران مراكشي،پسر كوچكتر پس از كشته شدن برادرش تفنگي كه عامل به وجود آمدن همه ي بدبختي ها بوده  را مي شكند و خود را تسليم مي كند.اين صحنه با توجه به مسلمان بودن آنها و تصويري كه از محل زندگي آنها در وسط كوه ها و بسيار ابتدايي نشان داده شده مي تواند بار معنايي زيادي درباره روابط غرب با مسلمانان داشته باشد.

نتيجه گيري

فيلم بابل نقطه پايان سه گانه ايناريتو است. هر سه اينها فيلم‌هايي هستند با ساختاري غيرخطي كه در آنها روايت‌هاي موازي با فلاش بك‌هاي بسيار، سرانجام در نقطه‌اي به تقاطع مي‌رسند.او در بابل بعد از تجربه‌هاي ساختار‌شكن‌ عشق‌هاي سگي و 21 گرم اين بار به اوج تكنيك قصه‌گويي در فيلم رسيده، تا جايي كه با ساختار نسبتا خير‌خطي تدوين فيلم، ما را با شخصيت‌هاي داستان‌هاي‌اش از اين قاره به‌آن قاره مي كشاند.گاهي حس مي شود كه فيلم در حال شعار دادن است و گاهي بسيار ظريف معناي مورد نظر فيلمساز را منتقل مي كند.

در كل بابل با اينكه ساختاري تقريبا شبيه به دو فيلم فبلي دارد اما به نظر مي رسد پايه هايي محكمتر و داستاني انساني تر دارد.وجود افرادي از مليتها و فرهنگها و زبانهاي مختلف فيلم را گسترده تر و دوست  داشتني تر مي كند و همچنين به ما يادآوري مي كند كه:

فكري به حال تنهايي خود بكنيم...

  منابع:

http://www.hamshahri.org/

http://www.fakouhi.com

جزوه های کلاس فلسفه رسانه های جمعی

+ نوشته شده توسط سيده مرجان حسيني در هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:27 |